اگه روزی برات مشکلی پیش اومد و تو عصبانی و خسته گفتی "دیگه بدتر از این نمیشه!"،بدون که در اون لحظه احمقانه ترین حرف ممکنو زدی و دور نیست اون روزی که از گفته ات پشیمون میشی...حتما پشیمون میشی.
"زندگی یعنی خوب خوردن و خوب پوشیدن و خوب تفریح کردن"
این جمله یکی از شخصیتای فیلمی بود که دیشب دیدم.وقتی که شنیدمش یه پوزخندی زدم و خواستم طبق معمول همیشه شعارهای مخصوص خودمو بدم که یه چیزی به ذهنم رسید.گفتم نکنه زندگی واقعا فقط همینه؟!مگه من همه اینا رو با هم داشتم که بدونم؟!شاید اگه همه اینا رو داشته باشم واقعا احساس خوشبختی کنم.
واقعا زندگی اینه؟!
هوای مترو دم کرده و خفه بود.
همیشه خدا موقع نمایشگاه کتاب همین بساط است. جمعیت زیاد و هوای اردیبهشتی و تهویه همیشه خراب ایستگاههای مترو هم عللش هستند.
6 بعد از ظهر رد شده بود که من و دختر عمه ام سیمین قدم به واویلای ایستگاه امام خمینی گذاشتیم.محشر کبرایی بود در نوع خودش!مردمی که هنوز مترو نیامده حاضر بودند از روی جنازه یکدیگر رد شوند تا خودشان را به خط مقدم برسانند.
یک چند دقیقه ای طول کشید تا بتوانیم وضعیت را برای خودمان تجزیه و تحلیل کنیم.دستهای پر از کیسه های حاوی کتاب و تن خیس از عرق و زانوانی که توانایی و قدرت ایستادن نداشتند بس که از این غرفه به آن غرفه رفته بودند و در صفهای عریض و طویل غرفه ی انتشاراتی های بزرگ ایستاده بودند.این شد که سیمین در حالیکه از زور خستگی اشک در چشمانش حلقه زده بود،پیشنهاد عاقلانه ای داد."نمیشه با تاکسی بریم؟"البته که میشد!از مترو بیرون زدیم و کنار خیابان ایستادیم.احساس میکردم که دستهایم از آرنج جدا شده اند و دیگر اختیاری رویشان ندارم.از شدت گرما و خستگی نفس کشیدن برایم سخت شده بود و کف پاهایم تیر میکشید.میدانستم که حال سیمین از من بدتر است به خاطر همین اصلا این چیزها را به روی خودم نمی آوردم و به شدت سعی میکردم ماشین مطمئنی پیدا کنم که ما را تا آزادی ببرد.کم کم داشت دیر میشد.تماسهای مداوم عمه ام که نگران دخترش بود حسابی کلافه ام کرده بود.بعد از تلاشهای فراوان بالاخره توانستم ماشین پیدا کنم.نزدیکی های میدان آزادی بودیم که موقع حساب کردن راننده گفت پول خرد ندارد.هر جوری حساب میکردم می دیدم اصلا راه ندارد از بقیه پولم بگذرم.از صبح کلی خرج کرده و بودم و بقیه پولم هم کم نبود.از ایشان خواهش کردم لااقل ما را کنار مغازه ای پیاده کند تا بتوانم پولم را خرد کنم و کرایه اش را بدهم.راننده بداخمی نبود انصافا.ما را جلوی خشکبار آزادی پیاده کرد و منتظر ایستاد.موقع عبور از جوی آب کتاب دیکسیونرم با آن کیسه قشنگش افتاد توی جوی.روی پاهایم بند نبودم،لباسم به تنم چسبیده بود.وارد مغازه که شدم خنکی خورد توی صورتم."سلام میشه پولمو خورد کنید؟"صاحب مغازه مرد مسنی بود.با لبخند جواب سلامم را داد و پولم را گرفت."دستتو بیار جلو دخترم"دستم را جلو بردم.یک مشت آجیل ریخت توی مشتم و پول خرد ها را هم داد دست دیگرم و با لبخند راهیم کرد.
بعد از آن هم برای رسیدن به خانه کم سختی نکشیدم ولی این لبخند و محبت بی منظور انرژی عجیبی به من داد.
در روزهایی که خسته ایم گاهی برای ادامه زندگی به همین چیزهای ساده احتیاج داریم.یک لبخند و یک مشت آجیل...
پی نوشت:امیدوارم میترا خوشش اومده باشه!
١_جدیدا فکر میکنم شدم مثل مسعود شصتچی تو مرد هزار چهره!همین روزاس که برگردم و به همه بگم که من اشتباهی بودم.روزی که دیگران میخوان منو براساس تفکرات خودشون محاکمه کنن...خیلی دور نیس اون روز...
2_با من قهر میکنی خیالی نیس ولی مگه با شکم خودتم قهری؟!...من که میدونم از ساعت 10ونیم گرسنه ات میشه....یاد این افتادم که میگفتی قدیما هر وقت تو خونه قهر میکردی،غذا نمیخوردی....اونروز خواستم بهت بگم با من قهری خیالی نیس ولی با شکم خودت قهر نکن...نشد دیگه.منم غرور دارم خیر سرم!
نه قربون!
زمین کج نیس،
من رقصیدن بلد نیستم!
پی نوشت:همه آدما در طول زندگیشون تغییر میکنن.این تغییرات گاهی خوبه گاهی بد.گاهی به خواست خود آدمه گاهیم به خاطر شرایطی که توش قرار داریم.چیزی که مسلمه اینه که ما ناگزیریم تغییر کنیم و هیچ راه فراری نیست.
دوره نوجوونیم(سال آخر راهنمایی و دبیرستان)،اسطوره زندگیم چه گوارا بود.اون قیافه مردونه و آفتاب سوخته با سیگار برگ و کلاه چریکیش،معرکه بود!اندیشه های آزادیخواهانه،تلاش و مبارزه با یه قلب فوق العاده مهربون.انقدر بزرگ و مهربون که میره تو دهکده جذامیا و باهاشون زندگی میکنه!
مگه آدم از یه اسطوره چی میخواد؟!
ولی چند روز پیش که تابلوشو رو دیوار شهر کتاب دیدم،یادم افتاد که چند وقتی میشه که این آدم دیگه اسطوره ام نیست.به خاطر این بود که بزرگ شده بودم؟!یعنی بزرگتر از اندیشه های چه گوارا؟! یعنی چه گوارا بچه بوده یا اندیشه هاش بچگانه؟!
هیچ کدوم!از ارزش اندیشه ها کم نشده،از ارزش من کم شده.محافظه کار و ترسو شدم.راه زندگیمو گم کردم.مطمئن نیستم که بخوام به خاطر آزادی دیگران جونمو بدم.دو دستی چسبیدم به این دنیای فکسنی و خالی!
نه چه گوارا جان!من نیستم.
یعنی تو نیستی...اسطوره زندگیم نیستی.
فقط بهت احترام میذارم...به تو و همه کسایی که به خاطر ارزشهای انسانی جونشونو دادن...فقط احترام...
پی نوشت:مطلب قبل از اسطوره کودکیهام گفتم،این دفعه از نوجوونیم،لابد دفعه بعدم جوونیم!
پیش نوشت(!):میخواستم با عنوان "تابستان خود را چگونه گذراندید؟"،خاطرات تابستونمو بنویسم ولی دیدم اصلا حس و حالش نیست.از چی میخواستم بنویسم؟!تابستون،خوب یا بد،سخت یا آسون،دیگه گذشته.منم به هیچ وجه حوصله یادآوریشو ندارم.
کودکی من و خواهرم عجین شده بود با داستانایی که دایی برامون تعریف میکرد.داستانای هیجان انگیزی که معمولا ما و دخترخاله هامون نقش اصلیشو بازی میکردیم.دقیقا نقطه اوج داستان که نفسها در سینه حبس میشد(مثل گیر کردن تو مثلث برمودا....)و به نظر میرسید که هیچ راه گریزی وجود نداره،المیرا،یعنی من،با لباس آهنی مخصوصم وارد میشدم و همه رو نجات میدادم.
قهرمان بودن المیرا با لباس آهنی،پر بیراه نبود.شاید جثه به ظاهر قدرتمندی نداشتم ولی هم قلدر مآب بودم و سینه به سینه گنده تر از خودم وایمیسادم و حتی تهدیدشون میکردم(صفتی که همچنان دارم!)هم اینکه کلا به نسبت باقی همسن و سالام از قدرت بیشتری برخوردار بودم هرچند که به ندرت ازش استفاده میکردم.
اسطوره کودکیهام همون المیرا با لباس آهنی بود.توی ذهنم به خودم با اون یه دست لباس آهنی افتخار میکردم و فکر میکردم میتونم تمام مشکلات دنیا رو یه تنه با همون لباس حل کنم.
به خیالم اینم حل شدنی میومد.حتی بدون مداخله من(حالا با لباس آهنی یا بدون اون!)با خودم میگفتم اختلافات امروز و فردا حل میشه.دوباره میشیم همون گروه بزرگ دوستی که کل دانشگاه بهمون حسودی میکرد و آرزو داشت جزئی از ما باشه.
کاش به سبک قصه های دایی توی مثلث برمودا گیر کرده بودید.در اینصورت راه ساده بود.لباس آهنی قدیمیمو میپوشیدم و نجاتتون میدادم.ولی واسه کنار هم نگه داشتن دوستایی که روز به روز دارن به بهانه های مختلف از هم دور میشن،کاری از دست لباس آهنی من ساخته نیست!
المیرا با لباس آهنیش ناراحته...ناراحت و ناتوان...
پی نوشت:اگه یه نفر از شنیدن اسم فیلم "رویای سبز"(همون آنه شرلی)یاد کودکی تموم شده اش بیفته و گریه کنه یا اگه از خوندن سرگذشت ویکتور خارا(ترانه سرای آزادیخواه شیلیایی)بغضش بگیره یا وقتی تو تلویزیون تبلیغ یه سریال میکنه که کارگردانش بیژن بیرنگه بدون مسعود رسام(چون مسعود رسام چند وقتی میشه که خدابیامرز شده)اشک تو چشاش جمع بشه،حالش خیلی بده؟!
از کودکی دو تا سوال درباره شلمرود ذهنمو مشغول خودش کرده:
1_شلمرود کجاست؟
براساس کتاب دزده و مرغ فلفلی حدس میزنم باید نزدیکیای ارومیه باشه.آخه وقتی مرغشو میدزدن اولین شهری که میره ارومیه اس.
2_این فلفلی که مرغشو میدزدن همون فلفلیه که با حسنی بازی نمی کرد؟یا اینکه تو شلمرود فلفلی یه اسم متداوله که معمولا زیاد رو بچه هاشون میذارن و این دو تا هیچ ربطی به هم ندارن؟
پ.ن:
1_با گشت و گذار تو محله های تهران_به واسطه شغل موقتم_و صحبت با مردم تجربه های جالبی به دست آوردم که به زودی می نویسمشون.کارم که تموم بشه همه رو با هم مینویسم.
2_گاهی صبر کردن چیزیو حل نمیکنه ولی صبر نکردن حتما یه چیزایی رو خراب میکنه.

