نویسنده : المیرا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩۱

خاطره ی اولین روز کاری من در چلچراغ داستان جالبی است که مشروحش را فعلا پیش خودم نگه میدارم.بعدها اگر بتوانم با اعمال تغییراتی تبدیلش میکنم به داستان کوتاه.فعلا این بخش را داشته باشید تا بعد.

حقیقتش من فوبیای "استفاده از وسایل الکترونیکی برای اولین بار در حضور جمع" دارم.یعنی می ترسم توی جمع با وسایل الکترونیکی کار کنم؛مبادا یک موقع چیزی را بلد نباشم و اتفاقا چیز ساده ای هم باشد و باعث خنده ی حضار شوم.بالاخره هر کسی یک شکلی است.من هم اینطوری!

وقتی که عرفان به من زنگ زد و پرسید که میتوانم فایل صوتی یک مصاحبه را پیاده کنم؟،با وجود خستگی زیاد و میل مفرط به خواب،نه نگفتم.اصولا به کار چلچراغ نه نمیگویم در هر شرایطی!القصه؛فایلها فرستاده شد و دی وی دی بود و کامپیوتر مشکل دار من هم آن را نخواند و مجبور شدم برای دریافت فایلها و پیاده کردن آن صبح زود راهی چلچراغ شوم.میدانستم اصل فایلها توی ریکوردر بزرگمهر است و من باید با همین وسیله مصاحبه را پیاده کنم.توی راه دائم با خودم کلنجار میرفتم که کاری ندارد که!مثل ریکوردر خودت.این طوری روشن میشود،این طوری خاموش.دکمه ها همه علامت دارند.هزار بار کار کردی،خجالت بکش کار با یک ریکوردر ساده که ترس ندارد....این حرفها آرامم نمی کرد.ترس همان ترس قدیمی بود.

توی دفتر غیر از آقای اسماعیلی (تدارکات مجله) کسی نبود.بعد از دقایقی مرتضی ناعمه آمد و من هم بعد از کلی کلنجار با خجالت ذاتیم که نمیدانم کی میخواهد دست از سر کچل من بردارد،برایش داستان را توضیح دادم.او هم تماسی با مصاحبه کننده گرفت و ریکوردر را تحویلم داد.نشستم کنار میز تحریریه.دنبال دکمه on یا off گشتم ولی خبری نبود.برای امتحان دکمه های دیگر را فشار دادم شاید گشایشی شود و ریکوردر روشن.ولی نشد.با فشار هر دکمه کلمه ی HOLD! روی صفحه می آمد و میرفت و اتفاقی نمی افتاد.توی دلم به خودم میگفتم که دیدی همانی شد که ازش می ترسیدی؟حالا باید بپرسم؟نکند خرابش کرده باشم.من که دست به چیزی نزدم.پاک نکرده باشم.تو که بلد نیستی چرا بیخودی دکمه ها را فشار دادی؟!...همین طور با خودم درگیر بودم که مرتضی ناعمه گوشی به دست جلویم ظاهر شد."گویا یک دکمه ی HOLD کنار ریکوردر است.آن را پایین بزنید و بعد کار کنید."

روز تمام شد و مصاحبه پیاده.و من در طول روز هر بار که برای دقایقی فراغت پیدا می کردم و جلو کولر چایم را هورت می کشیدم،از زوایای مختلف به بررسی صبح می پرداختم و اینکه حدود ضایع شدنم چقدر بود؟اصلا،کم،متوسط،زیاد،خیلی زیاد،...







 

نویسنده : المیرا ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱

نه بابا...ببین هیچ گهی نیستی...تو پاشو بیا اینجا...تو بیا کرج.قول میدم یه چاقو تو شیکمت فرو کنم...آره...آخه اگه داشتی که الان وضعت این نبود...من که نمیتونم کار و زندگیمو ول کنم.من اینجا کار دارم.تو بیا...مث اینکه واسه کتک خوردن خیلی عجله داری...بچه کجایی؟...هیچ گهی نیستی.همه بچه های آبادان فقط لاف میان...تو پاشو بیا...

اینجا حصارک است.صدای ما را از داخل تاکسی می شنوید!








نویسنده : المیرا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱

تصمیم گرفتم یه دستی به سر و روی اینجا بکشم و دوباره راه اندازیش کنم.چیزی عوض نشده.من همچنان از دیدن نظرات دوستان خوشحال نمیشم.ذوقمرگ میشم!

پس لطفا همراهم باشید،بخونید و اگه دوست داشتید ذوقمرگم کنید و نظر بدید.چشمک







 

نویسنده : المیرا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠

اگه روزی برات مشکلی پیش اومد و تو عصبانی و خسته گفتی "دیگه بدتر از این نمیشه!"،بدون که در اون لحظه احمقانه ترین حرف ممکنو زدی و دور نیست اون روزی که از گفته ات پشیمون میشی...حتما پشیمون میشی.








نویسنده : المیرا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩

"زندگی یعنی خوب خوردن و خوب پوشیدن و خوب تفریح کردن"

این جمله یکی از شخصیتای فیلمی بود که دیشب دیدم.وقتی که شنیدمش یه پوزخندی زدم و خواستم طبق معمول همیشه شعارهای مخصوص خودمو بدم که یه چیزی به ذهنم رسید.گفتم نکنه زندگی واقعا فقط همینه؟!مگه من همه اینا رو با هم داشتم که بدونم؟!شاید اگه همه اینا رو داشته باشم واقعا احساس خوشبختی کنم.

واقعا زندگی اینه؟!








نویسنده : المیرا ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٩

هوای مترو دم کرده و خفه بود.

همیشه خدا موقع نمایشگاه کتاب همین بساط است. جمعیت زیاد و هوای اردیبهشتی و تهویه همیشه خراب ایستگاههای مترو هم عللش هستند.

6 بعد از ظهر رد شده بود که من و دختر عمه ام سیمین قدم به واویلای ایستگاه امام خمینی گذاشتیم.محشر کبرایی بود در نوع خودش!مردمی که هنوز مترو نیامده حاضر بودند از روی جنازه یکدیگر رد شوند تا خودشان را به خط مقدم برسانند.

یک چند دقیقه ای طول کشید تا بتوانیم وضعیت را برای خودمان تجزیه و تحلیل کنیم.دستهای پر از کیسه های حاوی کتاب و تن خیس از عرق و زانوانی که توانایی و قدرت ایستادن نداشتند بس که از این غرفه به آن غرفه رفته بودند و در صفهای عریض و طویل غرفه ی انتشاراتی های بزرگ ایستاده بودند.این شد که سیمین در حالیکه از زور خستگی اشک در چشمانش حلقه زده بود،پیشنهاد عاقلانه ای داد."نمیشه با تاکسی بریم؟"البته که میشد!از مترو بیرون زدیم و کنار خیابان ایستادیم.احساس میکردم که دستهایم از آرنج جدا شده اند و دیگر اختیاری رویشان ندارم.از شدت گرما و خستگی نفس کشیدن برایم سخت شده بود و کف پاهایم تیر میکشید.میدانستم که حال سیمین از من بدتر است به خاطر همین اصلا این چیزها را به روی خودم نمی آوردم و به شدت سعی میکردم ماشین مطمئنی پیدا کنم که ما را تا آزادی ببرد.کم کم داشت دیر میشد.تماسهای مداوم عمه ام که نگران دخترش بود حسابی کلافه ام کرده بود.بعد از تلاشهای فراوان بالاخره توانستم ماشین پیدا کنم.نزدیکی های میدان آزادی بودیم که موقع حساب کردن راننده گفت پول خرد ندارد.هر جوری حساب میکردم می دیدم اصلا راه ندارد از بقیه پولم بگذرم.از صبح کلی خرج کرده و بودم و بقیه پولم هم کم نبود.از ایشان خواهش کردم لااقل ما را کنار مغازه ای پیاده کند تا بتوانم پولم را خرد کنم و کرایه اش را بدهم.راننده بداخمی نبود انصافا.ما را جلوی خشکبار آزادی پیاده کرد و منتظر ایستاد.موقع عبور از جوی آب کتاب دیکسیونرم با آن کیسه قشنگش افتاد توی جوی.روی پاهایم بند نبودم،لباسم به تنم چسبیده بود.وارد مغازه که شدم خنکی خورد توی صورتم."سلام میشه پولمو خورد کنید؟"صاحب مغازه مرد مسنی بود.با لبخند جواب سلامم را داد و پولم را گرفت."دستتو بیار جلو دخترم"دستم را جلو بردم.یک مشت آجیل ریخت توی مشتم و پول خرد ها را هم داد دست دیگرم و با لبخند راهیم کرد.

بعد از آن هم برای رسیدن به خانه کم سختی نکشیدم ولی این لبخند و محبت بی منظور انرژی عجیبی به من داد.

در روزهایی که خسته ایم گاهی برای ادامه زندگی به همین چیزهای ساده احتیاج داریم.یک لبخند و یک مشت آجیل...

پی نوشت:امیدوارم میترا خوشش اومده باشه!

 








نویسنده : المیرا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٩

١_جدیدا فکر میکنم شدم مثل مسعود شصتچی تو مرد هزار چهره!همین روزاس که برگردم و به همه بگم که من اشتباهی بودم.روزی که دیگران میخوان منو براساس تفکرات خودشون محاکمه کنن...خیلی دور نیس اون روز...

2_با من قهر میکنی خیالی نیس ولی مگه با شکم خودتم قهری؟!...من که میدونم از ساعت 10ونیم گرسنه ات میشه....یاد این افتادم که میگفتی قدیما هر وقت تو خونه قهر میکردی،غذا نمیخوردی....اونروز خواستم بهت بگم با من قهری خیالی نیس ولی با شکم خودت قهر نکن...نشد دیگه.منم غرور دارم خیر سرم! 








نویسنده : المیرا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٩

نه قربون!

زمین کج نیس،

من رقصیدن بلد نیستم!

پی نوشت:همه آدما در طول زندگیشون تغییر میکنن.این تغییرات گاهی خوبه گاهی بد.گاهی به خواست خود آدمه گاهیم به خاطر شرایطی که توش قرار داریم.چیزی که مسلمه اینه که ما ناگزیریم تغییر کنیم و هیچ راه فراری نیست.